دلم

دلم نیومد. یعنی راستش اومد. اما نتونستم. تصمیمم جدیه. تصمیمم برای جدا شدن جدیه. به خدا راست می گم. اومدم اینجا. اومدم تا تمام نوشته هامو پاک کنم. که شروع کنم به روایت داستان دلم. نگاه کردم . تک تک نوشته ها و پست هامو خوندم. اما دیدم. نه. نمیشه. اصلا من آدم پاک کردن نیستم. اینجور وقتاست که خودکار به درد می خوره. خط می کشی به تمام نوشته هات. نه اینکه قبل را گذشته را قبول نداشته باشی یا بخواهی فرار کنی ازش. نه. به خدا نه.

تو گذشته من و این وبلاگ هیچی نیست. اما از امروز یه گوشه این وبلاگ می خوام یاد بگیرم نوشتن را. نوشتن را و نویسنده شدن را.

که یکی از ارزوهای کودکی ام بوده و حالا باید به آرزوی کودکی ام جامه عمل بپوشونم. اینجا خوبیش به اینه که نوای کیبرد را در می آری.

همین تق تق کردن صفحه کلید میشه برات یک کنسرت. یک اپرا. یک اجرا.

از این به بعد تمرین هایم را اینجا این گوشه از دنیا انجام می دم.

~ توسط sbaroon در اوت 17, 2010.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.