چرا؟

•دسامبر 31, 2009 • نوشتن دیدگاه

دلم می خواست بعد از عاشورای سبز ببینمت. دلم می خواست جریانات اون روز را از زبانت و با چشمان تو بشنوم و ببینم.
آمدم. آمدی.
نشستم. نشستی.
گفتی. شنیدم.
دیدی. دیدم.
اما حالا چرا سکوت کرده ای؟
جرم من فقط شنیدن است؟

تماس

•آگوست 16, 2009 • نوشتن دیدگاه

تماس گرفتم. دلم می خواست صدایت را بشنوم. اکنون هم من و هم تو در یک نکته مشترکیم. واژه سفر. هر دومان آن را خوب تجربه کرده ایم.
تماس گرفتم تا بگویم: دلم برایت تنگ شده.
- کاش به سفر نمی رفتی؟
- تو چقدر بی معرفتی! وقتی تو رفتی سفر، من چیزی گفتم؟
و من وقتی این جملات را ادا کردی سکوت کردم.

ده روز یا یک قرن

•آگوست 16, 2009 • نوشتن دیدگاه

- می روم مسافرت.
- به کجا؟
- دوستانم برنامه ریزی کرده اند ابتدا به لاهیجان برویم و بعد به سمت آذربایجان.
- با آنها می روی؟
- بله…..
- چند روز سفرت طول می کشد؟
- حدود 10 روز.
و من در دلم گفتم: بگو یک قرن. صبر و انتظار من برای شنیدن صدایت، لبخندت و شادی نهفته در چشمانت چقدر باید طولانی باشد؟

خواهی آمد…..

•آگوست 11, 2009 • نوشتن دیدگاه

- گفته بودم متنی خواهم گفت و برایت ارسال خواهم کرد. از خانه زدم بیرون. پیاده آمدم تا اینجا. این پارک. زیر باران. با چتری به قرمزی خون. همیشه از این مدل چترها بدم می آمده. چترهایی که کوچک کوچک می شوند. چترهایی که بستن شان بی نهایت برایم سخت است.

آمدم. باران را دوست دارم. انگار همزادم باران است. دلم می خواست مثل آن روز که با هم در پارک بودیم، باران باریده بود، باشد. دوست داشتم تو از دور مرا می دیدی. به سویم می آمدی. و من برای دردی که در کمرم پیچیده بود دستم را برای اولین مرتبه در کل زندگی ام بر شانه ات می گذاشتم. دوست داشتم در زیر انگشتانم حرکت تند عضلات و خونت را حس کنم. دوست داشتم شانه به شانه ات برویم تا آن نیمکت که زیر درخت بود.

دوست داشتم شاهد آن باشم که نیمکت را با دستمالی از قطرات باران پاک می کنی. آرام کمکم می کنی تا بنشینم و خودت کنارم می نشینی. دوست داشتم سرما در تمام وجودم رخنه کند و تو سرما را در صدایم حس کنی و خودت را تنگ تر به من بچسبانی. دوست داشتم آنقدر به هم نزدیک باشیم که تو دستانت را دور گردنم حلقه کنی.

دوست داشتم ساک کوچکی را به دستت دهم که در آن اولین هدیه من به تو قرار داشت. دوست داشتم ساک را باز کنی و من خوشحالی ات را در چشمان مهربانت ببینم. دوست داشتم آن خجالت، شرم و حیایی را که در صورتت موج می زد چرا که دوست داشتی مرا ببوسی و این شرم شرقی نمی گذاشت، را دوباره تجربه کنم.

اما من کجای این دنیا هستم و تو کجا. در پارک قدم زدم. با تو صحبت کردم. نفس کشیدم. اشک ریختم و باز هم قدم زدم.

نگرانی

•ژوئن 20, 2009 • نوشتن دیدگاه

- تماس گرفتم تا از نگرانی در بیایی.

- خوبی؟

- نه. خوب نیستم. امروز در تجمعی که قرار بود در میدان آزادی برگزار شود مورد حمله یگان ویژه قرار گرفتم.

- چی داری می گویی؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟

- ضربه باتومش به بازویم خورد.

- دستت؟

- خیالت راحت باشد. مشکلی ندارم.

- چگونه راحت باشم؟ نگفتم نرو! نگفتم مواظب باش!

از این حادثه، برایم سردردی باقی ماند که با هیچ مسکنی برطرف نخواهد شد.

نقد

•می 19, 2009 • نوشتن دیدگاه

نمی دانم از چه چیز ناراحت گشتی. از اینکه برگه های ترجمه را که تو روی میز گذاشتی برداشتم و یک مرور کوتاه نمودم. یا از اینکه از انشا خط اول آن ایراد گرفتم.

خودت خوب می دانی که قصدم این نبود که تو را اذیت کنم یا هنرت را در فن ترجمه کوچک بشمارم. ارج و منزلت تو، به نوعی پیشرفت من هم محسوب می شود.

چرا در این مملکت کسی به ما یاد نداده که چطور نقد کنیم؟ و چگونه نقد را بشنویم؟

دلم نمی خواهد اخم هایت را در صورتت ببینم. پس نقدم را پذیرا باش و لبخند بزن و خط اول را برای رضای دل من اصلاح کن.

آرامه

•می 7, 2009 • نوشتن دیدگاه

می دونم آرامش زمانیه که باور کنم خدا دستام رو تو دستش گرفته.

خداحافظ

•می 5, 2009 • نوشتن دیدگاه

اگر بخواهم با تو خداحافظی کنم تو بیشتر آسیب می بینی یا من؟

اما نمی دانم چه سری در من نهفته است که زبانم به خداحافظی نمی گردد. مقصر زبانم نیست. دلم است. پا بر دلم می گذارم. چشمانم را می بندم و زبان می گشایم: خداحافظ!

خداحافظ ای گذشته.

اعتماد

•آوریل 30, 2009 • نوشتن دیدگاه

دستم را اول روی شانه اش گذاشتم. از زیر انگشتانم می توانستم لرزش عضله بازویی اش را تشخیص دهم. به روی خودم نیاوردم و با او قدم زدم. دیدم فایده ندارد. دستم را پایین آوردم و انگشتانش را لمس کردم. حالا می توانستی حس اعتماد را که در خونش به جریان افتاده بود ببینی. حالا می فهمم که چرا بچه ها دوست دارند دستشان را بگیری و آنان را رها نکنی.

کتاب داستان

•آوریل 19, 2009 • نوشتن دیدگاه

خوشحالم که تو را در باجه روزنامه فروشی دیدم. روبرویت ایستاده بودم. بدون اینکه توجه کنم که تو داری مرا می نگری. چشمانم را روی عناوین درشت روزنامه ها و مجلات گرداندم. تو هم رد نگاهم را گرفتی. تو هم نگریستی که به چه چیز می نگرم. ناگاه در میان هیاهوی شهر صدای طپش قلبت را شنیدم. دست دراز کردم و دستان گرمت را فشردم و تو دوستم شدی: کتاب داستان همشهری