•اوت 17, 2010 •
نوشتن دیدگاه
دلم نیومد. یعنی راستش اومد. اما نتونستم. تصمیمم جدیه. تصمیمم برای جدا شدن جدیه. به خدا راست می گم. اومدم اینجا. اومدم تا تمام نوشته هامو پاک کنم. که شروع کنم به روایت داستان دلم. نگاه کردم . تک تک نوشته ها و پست هامو خوندم. اما دیدم. نه. نمیشه. اصلا من آدم پاک کردن نیستم. اینجور وقتاست که خودکار به درد می خوره. خط می کشی به تمام نوشته هات. نه اینکه قبل را گذشته را قبول نداشته باشی یا بخواهی فرار کنی ازش. نه. به خدا نه.
تو گذشته من و این وبلاگ هیچی نیست. اما از امروز یه گوشه این وبلاگ می خوام یاد بگیرم نوشتن را. نوشتن را و نویسنده شدن را.
که یکی از ارزوهای کودکی ام بوده و حالا باید به آرزوی کودکی ام جامه عمل بپوشونم. اینجا خوبیش به اینه که نوای کیبرد را در می آری.
همین تق تق کردن صفحه کلید میشه برات یک کنسرت. یک اپرا. یک اجرا.
از این به بعد تمرین هایم را اینجا این گوشه از دنیا انجام می دم.
نوشته شده در Uncategorized
•ژوئن 11, 2010 •
نوشتن دیدگاه
Definition the act of treating; the use of medicine to try to cure or make better
نوشته شده در Uncategorized
•ژوئن 11, 2010 •
۱ دیدگاه
شیطونه می گه بیام چیزهایی را که این مدت یاد گرفتم اینجا بذارم. شاید یکی دوست داشته باشه.
فکر کنم همین یک بار حق با شیطونه.
پس تا پست بعدی…..
نوشته شده در Uncategorized
•ژوئن 11, 2010 •
نوشتن دیدگاه
چرا تو اصلا نمی خواهی تغییر کنی؟
چرا دوست داری یک راه را ولو اشتباه بروی؟
آخه این هم شد زندگی؟
نوشته شده در Uncategorized
•ژوئن 3, 2010 •
نوشتن دیدگاه
تو این یک سال و اندی خیلی چیزها ازت یاد گرفتم. کوچکترینش همین go on بود. بگو!!!!
نوشته شده در Uncategorized
•مه 29, 2010 •
نوشتن دیدگاه
دلم می خواد بنویسم. اما اصلا حوصله ندارم.
نوشته شده در Uncategorized
•مارس 26, 2010 •
نوشتن دیدگاه
چندبار ازم شنیدی که صدایت بهم آرامش میده؟
- خیلی بهم گفتی….. اما نمیدونی صدای خودت چه انرژی بهم میده.
- صدای من انرژی میده؟ اذیت نکن.
- به جان خودم…….
نوشته شده در Uncategorized
•دسامبر 31, 2009 •
نوشتن دیدگاه
دلم می خواست بعد از عاشورای سبز ببینمت. دلم می خواست جریانات اون روز را از زبانت و با چشمان تو بشنوم و ببینم.
آمدم. آمدی.
نشستم. نشستی.
گفتی. شنیدم.
دیدی. دیدم.
اما حالا چرا سکوت کرده ای؟
جرم من فقط شنیدن است؟
نوشته شده در Uncategorized
•اوت 16, 2009 •
نوشتن دیدگاه
تماس گرفتم. دلم می خواست صدایت را بشنوم. اکنون هم من و هم تو در یک نکته مشترکیم. واژه سفر. هر دومان آن را خوب تجربه کرده ایم.
تماس گرفتم تا بگویم: دلم برایت تنگ شده.
- کاش به سفر نمی رفتی؟
- تو چقدر بی معرفتی! وقتی تو رفتی سفر، من چیزی گفتم؟
و من وقتی این جملات را ادا کردی سکوت کردم.
نوشته شده در Uncategorized
•اوت 16, 2009 •
نوشتن دیدگاه
- می روم مسافرت.
- به کجا؟
- دوستانم برنامه ریزی کرده اند ابتدا به لاهیجان برویم و بعد به سمت آذربایجان.
- با آنها می روی؟
- بله…..
- چند روز سفرت طول می کشد؟
- حدود 10 روز.
و من در دلم گفتم: بگو یک قرن. صبر و انتظار من برای شنیدن صدایت، لبخندت و شادی نهفته در چشمانت چقدر باید طولانی باشد؟
نوشته شده در Uncategorized